در آن دوووود دست در زلفانم کردی و گفتی
آه بیشتر دوستت دارم
واما تو با دیگری هستی و من اینجا تنها و در دوووووود
pEt neveshtZ:Xx
در آن دوووود دست در زلفانم کردی و گفتی
آه بیشتر دوستت دارم
واما تو با دیگری هستی و من اینجا تنها و در دوووووود
از اینکه نیمه های شب تنها نیستی خوشحالی
از اینکه بیرون سرده و, داخل گرم خوشحالی
از اینکه کسی مزاحم ذهن مخشوشت نمیشه خوشحالی
از اینکه میدونی پذیرفتی خوشحالی
از این که دیگه کسی نیس که تو رو مثه عدد 11 که با نوک ۵/۰ نوشتن میبینه
خوشحالی؟؟
مگه نمیدونس قراره نجات دهنده ی من باشه؟
اسیر شدم اما رفت
he shut me down bang bang
go the hell
آنچه باد با خود می بُرد
ظهر بود و آفتاب با تمام وجودش می تابید
... به من ، به شهر ، به افکار پریشانم
حتی سایه ام نیز به دنبال سرپناهی می گشت .
خوب گوش دادم ...
باد می آمد ، با صدایی غم انگیز چیزی را با خود می برد ،
دور و دورتر می شد .
خوب نگاه کردم ...
افسوس ... افسوس بر آنچه که دیدم
آنچه باد با خود می برد تمام وسوسه ی
من برای زیستن بود
...
لحظه ای بعد چیزی در درونم شکست .
õõõ
جسمی بی روح ، طلوعی بی فروغ
آنچه بود که بعد از باد از من و شهرم بجا مانده بود .
حال ، دلتنگ همسفرِ بادم ... منتظر گذر دوباره اش بر این زمین بی حاصل
... دریغ که دیگر نسیمی هم در این شهر مرده وزیدن نگرفت .
õõõ
چند روزیست که آفتاب دیگر تند نمی تابد
او هم دلتنگ شده ؟
نمی دانم ... شاید او هم یادی با باد دارد .
خوب فهمیدم ...
چند روزیست که تنها نیستم
من و آفتاب ، با شروع هر طلوع او ، در کنار هم ، منتظر بازگشت بادیم .
او گفت : باد هستی ام را برد ولی به من هدیه کرد انتظاری شیرین را .