تبليغاتX
FanCy FreE!!!

FanCy FreE!!!

pEt neveshtZ:Xx

دووووووووووووووووود

در آن دوووود دست در زلفانم کردی و گفتی

                                         آه بیشتر دوستت دارم

واما تو با دیگری هستی و من اینجا تنها و در دوووووود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:6  توسط Razi Pet  | 

کمی فاصله برای مرگ غمهایم کافیست..
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 6:1  توسط Razi Pet  | 

از تختم اومدم بیرون...

داشتم فک میکردم چیکار کنم خوابم ببره گفتم بیام پست بذارم...

داشتم دندونمو مسواک میزدم....

-اول می خوابی بعد مسواک می زنی؟؟

-سوال به جایی پرسیدی

-آره...دلم می خواد

خلاصه فک میکردم که بنویسم:آخه اینم شد تابستون؟

زندگی اینه؟

همیشه می گفتم کنکور که دادم خودمو تبدیل به داف میکنم...همین که تابستون

تموم شد یه روز عمم گفت:

داف یعنی اینکه احمق باشی..سطحی بین..لیسانس یه رشته ای داشته باشی

که اصلا به دردت نخوره

گفتم می خوام گواهی نامه بگیرم تا با پردیس بریم خوش گذرونی..مامانم گفت:مگه

به این زودیا راه میفتی؟؟

گفتم می خوام یه آدم درون گرا بشم که ازم سو استفاده نشه همین امروز

3ساعت توو چت با دوستم دردو دل کردم

خلاصه توو فک بودم که اینارو بنویسم که داداشم زنگ زد گفت:به مامان بگو سحری

واسه 2نفر بیشتر درست کنه...میام میبرم

مامانم الان داره دس به کار میشه واسه یه ته چین خوشمزه..

چون من ازش خواسم آبروداری کنه..

من برم ببینم میتونم کمک کنم!!

چون همیشه داییم در وصف من به مامانم میگه:


               نکرده کار        نبر به کار
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:25  توسط Razi Pet  | 

شبه . صدای بارونو که میخوره روی کانال کولرو میشنوی

از اینکه نیمه های شب تنها نیستی خوشحالی

از اینکه بیرون سرده و, داخل گرم خوشحالی

از اینکه کسی مزاحم ذهن مخشوشت نمیشه خوشحالی

از اینکه میدونی پذیرفتی خوشحالی

از این که دیگه کسی نیس که تو رو مثه عدد 11 که با نوک  ۵/۰ نوشتن میبینه

خوشحالی؟؟

مگه نمیدونس قراره نجات دهنده ی من باشه؟



اسیر شدم اما رفت

he shut me down bang bang

go the hell

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 21:57  توسط Razi Pet  | 

آنچه باد با خود می بُرد

 

ظهر بود و آفتاب  با  تمام  وجودش   می تابید

   ...  به من ، به شهر ، به افکار  پریشانم

  حتی سایه ام نیز به دنبال سرپناهی  می گشت .

    خوب گوش    دادم ...

     باد می آمد ، با صدایی غم انگیز چیزی   را با خود می برد ،
دور و دورتر می شد .

خوب نگاه کردم ...

  افسوس ... افسوس   بر آنچه که دیدم

            آنچه باد با خود می برد  تمام وسوسه ی   من برای   زیستن  بود ...
              
    لحظه ای  بعد چیزی  در درونم شکست .

 

õõõ

 

جسمی بی روح ، طلوعی بی فروغ

آنچه بود که بعد از باد از من و شهرم بجا مانده بود .

حال ، دلتنگ همسفرِ بادم ... منتظر گذر دوباره اش   بر این زمین بی حاصل

...  دریغ که دیگر نسیمی هم در این شهر مرده  وزیدن نگرفت .

 

õõõ

 

چند روزیست که آفتاب دیگر تند نمی تابد

او هم دلتنگ شده ؟

نمی دانم ... شاید او هم یادی با باد دارد .

خوب فهمیدم ...

چند روزیست که تنها نیستم

من و آفتاب ، با شروع هر طلوع او ، در کنار هم ، منتظر بازگشت  بادیم .

او گفت : باد هستی ام را برد ولی به من هدیه کرد انتظاری  شیرین را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 1:7  توسط Razi Pet  |